تبليغاتX
ياداشتهاي روزانه كوشولوووووو

ياداشتهاي روزانه كوشولوووووو

روزهاي تكراري

سلام ما اومدیمممممممممممممم

هوراااااااااااا اینجا چرا یکم برا م نا اشنا شدههه ادما جدید جدید اومدن ادما قدیمی ما رو کم کم فراموش کردن.

امدیم خلاصه هایی بگوییم وبرویم

ما امروز که به اینجا امدیم به حدی درس خوانده ایم از ترس اینکه به سیم اخر بزنیم به اینجا پناه اورده ایم.

امتحاناتمان یکی پس از دیگری را خراب میکنیم.بهلههههههههههههه کوشولوووووو یکی از امتحاناتش در معرض افتادن میباشد ولی قرار است معجزه ای رخ دهد.دلمان دارد میپوکد ما بسیار خواندیم ولی خوب

یکی دیگر را خوب امتحان دادیم که پدر ذوقیده شد این یکی هم که در حال خواندنش هستیم خوب میدهیم چون خوب خواندیم.برایمان دعا کنید اون یکی رو نمره قبولی را بیاوریم

خوب چی بگوییم...

از خودمان بگوییم که خوب میباشیم ودر حال حاضر با هم خونه ای هایمان یک روز خوش وخرم وروزی دیگر در حال جنگ...

چند روز پیش در حال خوردن انجیر میبودیم که دوستمان گفت ما میترسیم از اینا بخوریم میترسیم کرم در درونش باشد ما هم گفتیم بابا بخور.اون دوستم که خود اینارا اورده بود گفت اینا از این گروناست بخور نگاه کن هیچی داخلش نیست.ما هم یکی را به دهان گذاشتیم وحرفش را تائید کردیم که دیدیم در زیر زبانان چیزی را احساس کردیم انجیر را باز کردیم دیدیم پروانه ای از درونش به هوا پرواز کرد .ما چون ان را گاز زدیم پرهایش شکسته بود به زمین خورد(چه داسنتانی شد)اینقدر خندیدیم دیگر ۳تای هیچی نخوردیم کرمه به پروانه تبدیل شده بود.این از قدرت خدا

یه روز که در حال رفتن به ابادان میبودیم ظهر میبود وما بی نهایت خوابمان میامد.تا سوار ماشین شدیم راننده هی خمیازه میکشید.ترسیدیم وتا اخر چشممان به جاده میبود یهویی چشممان گرم شد تا چشممان را باز کردیم احساسا کردیم به پایین جاده داریم میرویممممممممممممم وشروع کردیم جیغ زدننننننننننننننننننننننننننننننننن اقاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

مرده که عقب خوابیده بود داد زد چی شده چی شده...

راننده کوپ کرده بود که ما چی شدیم...گفتم داریم میریم پاییین راننده که بزور جلو خندشو گرفته بود گفت نه بابا بخواب داشتیم به ماشین روبه رو راه میدادم ه سبقت گرفته ب.د(اینا رو با لحجه عربی بخونید)دیگر تا اخر راه نمیدانستیم چی بگوییم..

اتفاقات زیدی برایمان افتاده که دلمانمیخواد بگوییم ولی وقت نمیباشد...

دوستتون داریم

کوشولوووووو

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 1:58 توسط كوشولووووووو|

ما اوممدیمممممممممممممممممم

سلامی به گرمی افتاب به بزرگی خورشید(اون موقع اول نامه هامون مینوشتیم یادش بخیر)

خوبین که؟دیشب ساعت ۴خوابیدیم ظهر هم به زور بیدار شدیم...

خوب بزارین ببینم چی میخواستم بگم....

اهان

پارسال شب نهم عاشورااا بود توی یه قسمتی از شهر تعذیه بود

یه لشر پسر در قسمتی ما هم در قسمت دیگر در حال نگاه کردن به اسب بودیم که کی این تعذیه شروع میشه حس هم گرفته بودیم که جاهایی که لازمه گریه هم بکنیم.پسرها که تو چشمایی این دختر ها نگاه میکردن دختر هام ارایششششششششششششششش...خلاصه اینگار عروسی میبود حالا گوش بدین به عروسی هم تبدیل شد

شمر که در حالرگفتن دیالوگ های خود بودکه

شمر:به افتخار من که توانستم حسین را شکست بدهم.....

وما اینگونه شدیمم

تمام این پسرهایی که یه لشکر بودن شروع کردن به دست وسوت زدن

اون یکی که لباس سبز به تن داشت اینقدر عصبانی شد میکروفن رو گرفت:خجالت بکشتین.بی ادباااااااا.شما حرمت حالیتون نیست...شمرو تشویق میکنید

بعد در همین حال که میکروفن رو به دست شمر میداد گفت خاک تو سرشون ولی ما شنیدیم

خلاصه سوژه میداشتیم اون شب

وامسال

ما اصلا به جایی نرفتیم دیشب با برادر جان وپسر عمو هایمان مرغ کباب کردیم نخود خوردیم

یعنی شب نشینی بودو عذادارییییی

راستی...

دیروز یکی از همسایه هایی عموم که ما را دوست میدارد ومادرش به زن عموم گفته بود دختر را بیاورید تا با هم حرف بزنن برایمان نذری اورد

مادر گفت این ۲سال دارد برایمان میاورد خوابهایی مثل اینکه دیده استیه روز هم در بازار مارا دید به دنبالمان افتاد که کسی مزاحمان نشود

خوب ما برویم...

دوستتون داریم

کوشولوووووووو

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 15:12 توسط كوشولووووووو|

سلام خوبین؟ما اومدیم بعد از چند هفته دلم برای همه تنگیده میبود.ولی درسایمان بی نهایت سخت میباشد

۱۰ روزی را تعطیل کردیم به خانه امدیم.به این خونه جدیده ۲با امدیم ومثل این دخترهایی که از روستا به شهر امده باشن رفتار میکردیم

یه استقبال گرمی از ما کردن که توی زندگیمان ندیده بودیم در راه میبودیم که اسمس امد در خانه نمیباشم کلید ها در باغ میباشن امدیمخانه گفتیم حتما غذایی برایمان درست کردن که نمیدانیم چی بخوریم چشماتان روز بد نبیند غذایی در کار نبود.گاز طوری تمیز شده بود که اینگار ۸سال غذایی بر روی ان درست نکرده بودن

داشتیم میوه میخوردیم  صدایی زنگی امد.دویدیم چادر بر سر کردیم که در را باز کنیم دیدیدم کسی نمیباشد صلواتی فرستادیم وگفتیم مردم چرا اینگونه میباشن حتما گدا میباشد ۱ساعت بعد باز اون صدا امد این دفعه میخواستیم رنگی بکنیم پشت پنجره ایستادیم ونگاه میکردیم دیدیم صدای زنگ خیلی به ما نزدیک مبیاشد۳اش را بگیرین که صدای ساعت میبودخلاصه مادر تصمیم گرفت که بیایید

سوغاتی هایی هم با خود اوردیم با پول خود مادر

خوب دیگه دوستان دل براتون تنگیده بود.سعی میکنیم زود زود بیاییم.

دوستتون داریم

کوشولووووووووووو

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 1:27 توسط كوشولووووووو|

سلام ما اوممدیم.خوبین؟

دلم براتون تنگیده.اینقدر نیومدیم اینجا که ادرس خونمون هم گم کرده بودیم.

درگیر درس خواندن میباشیم.امتحان های سخت سخت میداریم که ما هم به دلیل اینکه در پست های قبل گفته بودیم باید درس بخوانیم.

از اتفاقات بگوییم(اینقدر زیاد میباشد که نمیدانیم کدام را بگوییم)

اهان

سر کلاس  بافت میبودیم. برروی یه صندلی نشستیم یه کلاسی هم گذاشته بودیم اینگار دلمان درد میکرد.داشتیم با ۴تا از دوستام و۲تا از پسرا کلاسمان میحرفیدیم همین طوری که داشتیم میحرفیدیم نمیدانیم چه بلایی بر سرمان نازل شد صندلی شکست وما پهن بر زمین شدیم.

حالا از خجالتی نمیتوانستیم بلند بشویم چند نفری اومدن بلندم کردن ماهم که ضایع شده بودیم قیافیمان اینگونه بودولی دلمان اینگونه

یکی از پسرا کلاسمون گفت؟حیف که اسلام دستمو بسته بود وگرنه بغلت میکردم.پوریا بودا که بتون گفته بودم عاشق میباشد در کنارش بود محکم زد تو سرش

خلاصه از این که ما ۱دقیقه ونیم طول کشید تا به زمین افتادیم

دیگه چی شد؟؟؟

فعلا همین ها تا بیاییم کم کم برایتان بگویییم.

خلاصه ای براین ۲ماه که در خانه چه گذشت

۱.خانه مان را عوض کردیم که ما رفتیم وپرده های خانه را انتخاب کردیم پرده اتاق پدر را صورتی سفارش دادیم وهی به ما میگویی اینگار اتاق پلنگ صورتی میباشد

۲.برادر وزن برادر هم اشتی کردن.

۳.پدر تخصص قبول شد.

۴خواهر توپولووو هم دارد لاغر میشود دلمان نمیاید اسمش را عوض کنیم

دوستتون داریم

کوشولوووووو

 پ.ن:من خواهر توپولو سابق هستم.اون وقت که این وبلاگ تاسیس شد ۱۶ کیلو اضافه وزن داشتم اما حالا همه رو به درک واصل کردم.اومدم اینجا غلط های املایی خواهرم رو راست و ریست کنم.موفق باشید

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:15 توسط كوشولووووووو|

سلام.خوبين؟ماهم خوب ميباشيم.دلمان برايتان تنگيده.ولي درس هايمان خيلي زيادميباشد.خيلي دوست ميداريم وبيايم اتفاقاتي که درروز ميوفته روبنويسيم ولي چه گونه بياييم که هم درس ميداريم وهم نت نميباشد. مشکل برادروزن برادر امروز حل شد.خيلي خوشحال ميبوديم. مرسي بابته همه ي نظرايي که دادين.زودميام وهمه روجواب ميدم. دوستتون داريم. کوشولوووووو
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 0:53 توسط كوشولووووووو|

سلام.نمیشه اینجا همه چی رو گفت بیاین توی ادامه مطلب.

بعدانوشت:فردا دارم میرم ابادان خونهرا تمیز کنیم.وسیله بخریم.ما گناه میداریم به خدا


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:7 توسط كوشولووووووو|

دینگ دینگ ما اومدیممممممممممم

چه بگوییم از اتفاقاتی که برایمان افتاد.یعنی خواستیم برویم بگردیم.گوش بده به حرفایی دلمان

 دختر عمویمان به مازنگید که بیا مارا درس بده امتحان میداریم ما هم یه خنده ای کردیم که برویم خرید هم بکنیم.

لباسهایمان را پوشیدیم وبا شوهر دختر عمو راهی شدیم.

تا رسیدیم گفتیم برویم بازار.دختر عمو تا لباس پوشید تا ارایش کرد تا از خونه زدیم بیرون ۸شب شد.قیافه ما اینگونه میبود وهی با خود میگفتیم دیگر نمیرسیم برویم خرید کنیم.در راه میبودیم که شوهر دختر عمو گفت ما میخواهیم یه سر به خواهر مان بزنیم برمیگردیم.در دل فوش نثارشان کردیم که دیر میشود

تا از خانه اونا زدیم بیرون ساعت ۹شد در راه میبودیم که دختر عمو گفت؟

شوهر من یه کاری کردم(اینو با ناز ومظلومیت بخونین که بخواد دل شوهرشو به دست بیاره)

شوهره:چیه عزیزم بگو

من:

دختر عمو:من نوبت گرفتم پیش یه دکتر برا عمل بینی.ساعت ۹.۳۰

ما:کی؟امشب؟

شوهره:باشه عزیزم میریم الان

ما:برو بابا چی میگین ما میخواهیم خرید کنیم.برای چه ما را با خود اوردیم به سیم اخر زدیم ولی فایده نمیداشت.راهی شدیم

در مطب میبودیم که ۲تامریض اومده بودن که دوماغاشونو عمل کردن.ما هم به یکیشون گفتیم راضی هستی؟گفت اره راضیم

اخه زشت میبود ما هم گفتیم نوک بینیتون خیلی پهنه...

دختره خودشو جمع وجور کرد مطمئن میبودیم در دل به ما فوهشی داده..

ساعت ۱۰.۳۰ بود که ما از مطب بیرون اومدیم.

دیگر قید خرید را زده بدیم.ساعت ۱۲ میبود که گفتن یه بازاری هست که تا۲بازه

ماهم راهی شدیم ولی در بازار به دیلیل کم خوابیدن وعصبی شدن مریض شدیم ومارا به بیمارستان بردن

حالا این ۲نفر مثل پت ومت میبودن.ماشین رو که از پارکینگ اوردن بیرون یادشون افتاد که دفتر چه رو نیورددن.یکیشون ۵طبقه رفت بالا که بیارش.اومد پایین دید مدارک توی یه ماشین دیگه ست.رفتن بالا باز کلید ماشینو اوردن دیدن از سرایدار یادشون رفته کلید پارکینگو بگیرن.وما رو به موت میبودیم ودر اخر دادی زدیم که دیوونم کردین.چه تون شده

بیمارستان که رفتیم یه کارگری بود که به سفالکسین میگفت:سفلکتین

ما با اون حال اینقدر خندیدیم اینقدر خندیدم که حد نداشت

خوب دیگه شب خوابیدیم تا ساعت ۱۱ظهر.عصر تصمیم گرفتیم که حتما برویم بازار.بهله عزیزان نمیرفتیم سنگین تر میبودیم.ساعت۶رفتیم ۷هم برگشتیم.فقط توانستیم یه کوشولووووووو خرید کنیم.

اینم از این...وما به قصد درس دادن دختر عمو رفتیم فقط ۳۰دقیقه او را درس دادیم

میبینین ما چه جریانی داشتیم

دوستتون داریم

کوشولووووووو

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 4:21 توسط كوشولووووووو|

سلام مااومدیم

ولی مریض

ساعت ۶عصر بود فقط صدای برادر را میشنیدیم که بالای سرمان اینگونه داد میزنه بلند شوووووووووووووووووووووووووووووو

ما هم با ارامش بلند شدیم حتی حوصله نمیداشتیم دعوا کنیم یا یه چیزی بگوییم دلمان خنک بشود.اونم حرصش گرفته که این همه انرژی صرف کرده که ما یه چیزی بش بگوییم.دیدیم رد شد یکی زد توی سرمون

سرمان رفت جلو عقب باز هیچ چی بش نگفتیم چون زورش هم نمیداشتیم..

باز ردشد یکی دیگه زد...داد زدم مامان...

که فقط خودمان صدای خودمان را شنیدیم.از بس بی حال میبودیم.

رفتیم یه دوش بگیریم که سر حال بشیم از حمام که اومدیم دیدیم باز این کبودیای مزخرف در بدنمان در امده به پدر گفتیم.

این پدر:یعنی چییییییییییییی این که خوب اومده بود بالا

مادر:خاک تو سرم روم سیاه...وای رضا باز این که اینطوری شد

ما:بیخیال بابا چیزی نیست مثل همیشه

مادر ۲مین قبل هی به ما غر میزد که بلند شوو اینارو جمع کن میخوری حتی ظرفا خودتو جمع نمیکنی...بلافاصله تغییر عقیده داد.نه مامان نمیخواد جمع کنی عزیزم تو بشین نمیخواد دست بزنی

منمامان خودتی؟؟؟

حالا ما به کسی نگفتیم مادر هر کسی که تماس میگرفت میگفت اره کوشولووووووو باز مریض شده...

خواهر توپولووووووو زنگید(اینا رو با داد بخونین)بلند شو برو دکتر کار به بابایی نداشته باش.اصلا من به کی میگم خودتم بیخیالی...فردا اگه زایمان کردی میمیری(حالا اینگار من ۹ماهمه فردا وقت زایمانمه)

خواهر بی احساس هم که میدانست اصلا به رو خودش نیاورد نمیدانم میدانست فکر کنم.خلاصه خود به او گفتیم که گفت(با ارامش بخونین تاره غذا هم تو دهنشه)چرا نمیری یه درمونی کنی

خلاصه دیگه ما هم الان خودمان را توانستیم لوس میکنیم چی بودیم چی شد

برام دعا کنید

دوستتون داریم

کوشولووووووو

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 4:3 توسط كوشولووووووو|

سلام.

کوشولووووو امشب تا دلتون بخواد ناراحت بود.دلش میخواست هیچ وقت این حرفارو نشنوه ولی این باره ۲که میشنوه

بزار از اول بگیم

خواهر توپولوووووو از وقتی اومده میگه کوشولووووو تنبل میباشی براچی کارنمیکنی

پدر که در طی روز این حرفارو شنیده بود...

پدر:کوشولووووو برو کیف سامسونتمو بیار

دختر عمو که ایستاده بود وما هم خسته میبودیم گفتیم:ندا برو بیارش

پدر شروع کرد که:اره کوشولوووووو تنبل شده یا پای موبایله یا پای نته...اصلا یه قدم برا ادم برنمیداره.من از این میترسم که فردا نتونه بکشه درساشو.کوشولوووووو اونجا از این خبرا نیست باید بخونی

منگفتم:مگه تا حالا موبایلو نت نبوده ولی درسامو پاس میکنم(اینو با مظلومیت بخونید)

پدر:پزشکی خر خونیه...موبایلو نتو این حرفا نمیارش

ما در دلمان اینگونه میگذشت:

کوشولوووووو بعدا به خونشون گفت:من کجا میرم من که همش تو خونه ام.خوبه این ورو اون ور نمیرم.من کی پای گوشی نشستمجواب دوستامو میدم.پای نت هم همش ۲ساعته بیشتر که نیست...

عصبانی گفت:یه باره بگین بمیرم

کوشولووووو در تنهایش گفت:میخواهیم گوشیمان را خاموش کنیم که دیگر بهانه ای به دستشام ندهیم نت هم کم میاییم اصلا زمانی میاییم که جلوی چشمان پدر نباشد.کاش همیشه این حرفارو میزد یا دعوایمان میکرد که با یه حرف کوشولوششش اینگونه نشویم.

کوشولوووووووو قول داد:رفتیم دانشگاه تا انجایی که میتوتنیم میخوانیم که نمره هایمان زبونمان لال کم نشود.

اره دیگه ما ناراحتیم پدر حتی صدایش را بلند نکرد ولی انتظار اینگونه حرفهارا نمیداشتیم.

ما نمیدانیم چه گونه باشیم که این حرفا نباشن.

داماد میگه:اینارو پای نگرانیاش بذار(حرف جالبی بود برا اروم کردن ما)

خوب دیگه از خداجون میخواهیم هیچ وقت حرفای پدر درست در نیاد

همینااااا

دوستتون داریم

کوشولووووووووو

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 5:59 توسط كوشولووووووو|

سلام

تق تق کسی هست...

ما اومدیم

امروز ساعت ۶صبح خوابمان برد ساعت ۹بیدارشدیمچشمانمان را بستیم که مبادا خواب از چشمانمان برود به سمت دستشویی رفتیم دیدیم بنیامین بچه خواهر بی احساس خانیمان هست که نمیخوابد

مادر هم دیگر خسته شده بود توی اون لحظه حس وفاداریمان گل کرد.

هی ما با او قدم میزدیم تا بخوابد ما خوابمان برد واو نخوابید دیگر خسته شدیم وخود به خواب رفتیم

ساعت۶عصر بیدار شدیم

خواهر توپولوووووو به خوانیمان امد که ما ذوقیده بودیم که دختر گلمان را دیدیم.

بحث هایی بین ما وخواهر توپولووووو وبرادر گذشت که مقداری افکار شیطانی داشت

پول موبایل خواهر توپولووووو ۶هزار تومن امده بود که پدر گفت کوشولووووو تو واریزش کن.از قدرت خدا واریز نمیشد نمیدانید در دل چه گذشتهمه توانستن واریز کنن با تلفن بانک جز ما نتوانستیم ما در این لحظه به معجزه ایمان اوردیم

این بود انشا ما درمورد امروز به شما چه گذشت

دوستتون داریم

کوشولووووووو

 

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 2:17 توسط كوشولووووووو|


آخرين مطالب
» کوشولوووو اومد ولی 18 بهمن امتحاناتش تمام میشه
» شب عاشوراااا
» بعد از چند هفته به خانه امدم
» کوشولوووو دلش براتون تنگیده ولی...
»
» مشکل ما یعنی به دست کی باز میشود
» بازار اعصاب خوردی
» بازم مریض شدم
» ناراحت
» روزنوشت
Design By : Pars Skin